خلاصه کتاب جاذبه و دافعه علی( ع) اثر استاد مطهری(ارسالی از خانم اکبر شاهی)

می‏رنگین می‏نمایند. اما در هیچکدام از آنها گرمی و حرارت توأم با نرمی و لطافت و صفا و رقتی که‏ در پیروان علی ، تاریخ نشان می‏دهد نمی بینیم . اگر صفویه از دراویش‏ لشکری جرار و مجاهدانی کارآمد ساختند با نام علی کردند نه با نام خودشان‏ حسن و زیبائی معنوی که محبت و خلوص ایجاد می‏کند از یک مقوله است و  سیادت و منفعت و مصلحت زندگی که کالای رهبران اجتماعی ، و یا عقل و فلسفه که کالای فیلسوف است ، و یا اثبات سلطه و اقتدار که کالای عارف است از مقوله های دیگر.

      معروف است که یکی از شاگردان بوعلی سینا به استاد می‏گفت اگر تو با این فهم و هوش خارق العاده مدعی نبوت شوی مردم به تو می‏گروند و بوعلی‏ سکوت کرد . تا در سفری در فصل زمستان که باهم بودند سحرگاه بوعلی از خواب بیدار شد و شاگرد را بیدار کرد و گفت تشنه‏ام قدری آب بیاور . شاگرد تعلل کرد و شروع کرد به عذر تراشیدن. هر چه بوعلی اصرار کرد شاگرد حاضر نشد در آن زمستان سرد بستر گرم را ترک کند . در همین وقت فریاد مؤذن از بالای مأذنه بلند شد که الله اکبر ، اشهد ان لا اله الا الله ، اشهد ان محمدا رسول الله . بوعلی فرصت را مناسب دید که جواب شاگرد را بدهد گفت تو که مدعی بودی اگر من ادعای پیغمبری کنم مردم ایمان خواهند آورد اکنون ببین فرمان حضوری من به تو که سالها شاگرد من بوده‏ای و از درس من‏ بهره برده‏ای آنقدر نفوذ ندارد که لحظه‏ای بستر گرم را ترک کنی و آبی به‏ من بدهی . اما این مرد مؤذن پس از چهارصد سال فرمان پیغمبر را اطاعت‏
کرده از بستر گرم خارج شده و رفته بر روی این بلندی و به وحدانیت خدا و رسالت او گواهی می‏دهد . ببین تفاوت ره از کجا است تا به کجا . آری فیلسوفان شاگرد می‏سازند نه پیرو ، رهبران اجتماعی پیروان متعصب‏ می‏سازند نه انسانهای مهذب ، اقطاب و مشایخ عرفان ارباب تسلیم می‏سازند نه مؤمن مجاهد فعال . در علی هم خاصیت فیلسوف است و هم خاصیت رهبر انقلابی و هم خاصیت‏ پیر طریقت و هم خاصیتی از نوع خاصیت پیامبران . مکتب او هم مکتب عقل‏ و اندیشه است و هم مکتب ثوره و انقلاب و هم مکتب تسلیم و انضباط و هم‏
مکتب حسن و زیبائی و جذبه و حرکت . علی علیه السلام پیش از آنکه امام عادل برای دیگران باشد و درباره‏ دیگران به عدل رفتار کند ، خود شخصا موجودی متعادل و متوازن بود . کمالات‏ انسانیت را باهم جمع کرده بود . هم اندیشه‏ای عمیق و دور رس داشت و هم‏ عواطفی رقیق و سرشار . کمال جسم و کمال روح را توأم داشت . شب ، هنگام‏ عبادت از ماسوی می‏برید و روز ، در متن اجتماع فعالیت می‏کرد . روزها چشم‏ انسانها مواسات و از خود گذشتگیهای او را می‏دید و گوشهایشان پند و اندرزها و گفتارهای حکیمانه اش را می‏شنید و شب چشم ستارگان اشکهای‏ عابدانه‏اش را می‏دید و گوش آسمان مناجاتهای عاشقانه‏اش را می‏شنید . هم‏ مفتی بود و هم حکیم . هم عارف بود و هم رهبر اجتماعی . هم زاهد بود و هم‏  سرباز . هم قاضی بود و هم کارگر . هم خطیب بود و هم نویسنده . بالاخره به‏ تمام معنی یک انسان کامل بود با همه زیبائیهایش . کتاب حاضر مجموعه‏ای است از چهار سخنرانی که در روزهای 18 تا 21 ماه‏ مبارک رمضان سال 1388 در حسینیه ارشاد ایراد شده است . این کتاب مشتمل‏ است بر یک مقدمه و دو بخش . در مقدمه کلیاتی درباره جذب و دفع به طور عموم و جاذبه و دافعه انسانها به طور خصوص بحث شده است . در بخش اول‏ جاذبه علی علیه السلام که همواره دلهائی را به سوی خود کشیده و می‏کشد و فلسفه آن و فائده و اثر آن ، موضوع بحث قرار گرفته است . در بخش دوم‏ دافعه نیرومند آن حضرت که چگونه عناصری را به سختی طرد می‏کرد و دور می‏انداخت توضیح و تشریح شده است . ثابت شده که علی علیه السلام دو نیروئی بوده است و هر کس که بخواهد در مکتب او پرورش یابد باید دو نیروئی باشد . نظر به اینکه دو نیروئی بودن به تنهائی کافی نیست که معرف مکتب علی‏ باشد . در این کتاب کوشش شده تا حد امکان نشان داده شود که جاذبه‏ علی افرادی از چه طراز را جذب می‏کرد و دافعه او چه سنخ افرادی را طرد می‏نمود ؟ ای بسا برخی از ما که مدعی پیروی مکتب او هستیم آنان را که علی‏ جذب می‏کند دفع کنیم و آنان را که او دفع می‏کرد جذب کنیم . در قسمت‏ دافعه علی به بحث درباره خوارج اکتفا شده است و حال آنکه طبقات دیگری‏  نیز هستند که مشمول دافعه علی می‏باشند . شاید در وقت دیگر ، و لااقل چاپ‏ دیگر این کتاب ، این نقص مانند سایر نواقص کتاب جبران شود . زحمات اصلاح و تکمیل سخنرانیها را فاضل بلند قدر جناب آقای فتح الله‏ امیدی متحمل شده‏اند . نیمی از کتاب به قلم معظم له است که پس از استخراج از نوارهای ضبط صوت ، از نو به قلم خود نوشته و احیانا اصلاح و یا تکمیل کرده‏اند . نیم دیگر آن تقریر لفظی خود اینجانب است و یا احیانا بعد از اصلاح معظم له به قلم خود چیزهائی اضافه کرده‏ام . امیدوارم‏ مجموعا اثر مفید و آموزنده‏ای باشد. از خداوند متعال مسئلت داریم که ما را از متابعان واقعی علی علیه السلام قرار دهد.

قانون جذب و دفع :

    قانون " جذب و دفع " یک قانون عمومی است که بر سرتاسر نظام‏ آفرینش حکومت می‏کند . از نظر جوامع علمی امروز بشر مسلم است که هیچ‏ ذره‏ای از ذرات جهان هستی از دائره حکومت جاذبه عمومی خارج نبوده و همه‏ محکوم آنند. از بزرگترین اجسام و اجرام عالم تا کوچکترین ذرات آن دارای‏ این نیروی مرموز به نام نیروی جاذبه هستند و هم به نحوی تحت تأثیر آن‏ می‏باشند .

      بشر دورانهای باستان به جاذبه عمومی جهان پی نبرده بود و لیکن به وجود جاذبه در برخی اجسام پی برده بود و بعضی از اشیاء را سمبل آن می‏دانست ، چون مغناطیس و کهربا . تازه ، ارتباط جاذبی آنها را نسبت به همه چیز نمی‏دانست بلکه به یک ارتباط خاصی رسیده بود ، ارتباط مغناطیس و آهن ، کهربا و کاه .ذره ذره کاندر این ارض و سماست 

جنس خود را همچو کاه و کهرباست  از اینها که بگذریم نیروی جاذبه را در مورد سایر جمادات نمی‏گفتند و فقط درباره زمین که چرا در وسط افلاک وقوف کرده است سخنی داشتند .

معتقد بودند که زمین در وسط آسمان معلق است و جاذبه از هر طرف آنرا می‏کشد و چون این کشش از همه جوانب است قهرا در وسط ایستاده و به هیچ‏ طرف متمایل نمی‏گردد . بعضی معتقد بودند که آسمان ، زمین را جذب نمی‏کند بلکه آن را دفع می‏کند ، و چون نیروی وارد بر زمین از همه جوانب متساوی‏ است در نتیجه زمین در نقطه خاصی قرار گرفته و تغییر مکان نمی‏دهد . در نباتات و حیوانات نیز همه قائل به قوه جاذبه و دافعه بوده‏اند ، به‏ این معنی که آنها را دارای سه قوه اصلی : غاذیه ، نامیه و مولده‏ می‏دانستند و برای قوه غاذیه چند قوه فرعی قائل بودند : جاذبه ، دافعه ، هاضمه و ماسکه . و می‏گفتند در معده نیروی جذبی است که غذا را به سوی خود می‏کشد و احیانا هم آنجا که غذا را مناسب نیابد دفع می‏کند ( 1 ) و همچنین‏ می‏گفتند در کبد نیروی جذبی است که آب را به سوی خود جذب می‏کند . معده نان را می‏کشد تا مستقر  می‏کشد مر آب را تف جگر 

جاذبه و دافعه در جهان انسان :

در اینجا غرض از جذب و دفع ، جذب و دفعهای جنسی نیست اگر چه آن نیز خود نوع خاصی از جذب و دفع است اما با بحث ما ارتباط ندارد و خود موضوعی مستقل است . بلکه مراد آن جذب و دفعهائی است که در میان افراد انسان در صحنه حیات اجتماعی وجود دارد . در جامعه انسانی نیز برخی‏ همکاریها است که بر اساس اشتراک منافع است . البته اینها نیز از بحث‏ ما خارج است . قسمت عمده‏ای از دوستیها و رفاقتها ، و یا دشمنیها و کینه توزیها ، همه‏ مظاهری از جذب و دفع انسانی است . این جذب و دفعها براساس سنخیت و مشابهت و یا ضدیت و منافرت پی‏ریزی شده است ( 1 ) و در حقیقت علت‏ اساسی جذب و دفع را باید در سنخیت و تضاد جستجو کرد ، همچنانکه از نظر بحثهای فلسفی مسلم است که : السنخیة علة الانضمام . گاهی دو نفر انسان یکدیگر را جذب می‏کنند و دلشان می‏خواهد با یکدیگر دوست و رفیق باشند . این رمزی دارد و رمزش جز سنخیت نیست . این دو نفر تا در بینشان مشابهتی نباشد همدیگر را جذب نمی‏کنند و متمایل به‏ دوستی با یکدیگر نخواهند شد و به طور کلی نزدیکی هر دو موجود دلیل بر یک‏ نحو مشابهت و سنخیتی است در بین آنها .در مثنوی ، دفتر دوم داستان شیرینی را آورده است :

حکیمی زاغی را دید که با لک لکی طرح دوستی ریخته با هم می‏نشینند و باهم پرواز می‏کنند ! دو مرغ از دو نوع . زاغ نه قیافه‏اش و نه رنگش ، با لک لک شباهتی ندارد . تعجب کرد که زاغ با لک لک چرا ؟ ! نزدیک آنها رفت و دقت کرد دید هر دوتا لنگند.

این یک پائی بودن، دو نوع حیوان بیگانه را باهم انس داد . انسانها نیز هیچگاه بدون جهت با یکدیگر رفیق و دوست نمی‏شوند کما اینکه هیچوقت‏ بدون جهت با یکدیگر دشمن نمی‏شوند .

به عقیده بعضی ریشه اصلی این جذب و دفعها نیاز و رفع نیاز است . انسان موجودی نیازمند است و ذاتا محتاج آفریده شده ، با فعالیتهای پی‏گیر خویش می‏کوشد تا خلاءهای خود را پر کند و حوائجش را برآورد و این نیز امکان پذیر نیست بجز اینکه به دسته‏ای بپیوندد و از جمعیتی رشته پیوند را بگسلد تا بدینوسیله از دسته‏ای بهره گیرد و از زیان دسته دیگر خود را برهاند و ما هیچ گرایش و یا انزجاری را در وی نمی‏بینیم مگر اینکه از شعور استخدامی او نضج

گرفته است . و روی این حساب ، مصالح حیاتی و ساختمان فطری ، انسان را جاذب و دافع پرورده است تا با آنچه در آن خیری احساس می‏کند بجوشد و آنچه را با اهداف خویش منافر می‏بیند از خود دور کند و در مقابل آنچه‏ غیر از اینهاست که نه منشأ بهره‏ای هستند و نه زیانبارند بی‏احساس باشد ، و در حقیقت جذب و دفع دورکن اساسی زندگی بشرند و به همان مقداری که از آنها کاسته شود در نظام زندگیش خلل جایگزین می‏گردد و بالاخره آنکه قدرت‏ پر کردن خلاءها را دارد دیگران را به خود جذب می‏کند و آنکه نه تنها خلاءی‏ را پر نمی‏کند بلکه بر خلاءها می‏افزاید انسانها را از خود طرد می‏کند و بی‏تفاوتها هم همچوسنگی در کناری

اختلاف انسانها در جذب و دفع :

افراد از لحاظ جاذبه و دافعه نسبت به افراد دیگر انسان ، یکسان نیستند بلکه به طبقات مختلفی تقسیم می‏شوند :

1 - افرادی که نه جاذبه دارند و نه دافعه ، نه کسی آنها را دوست و نه‏ کسی دشمن دارد ، نه عشق و علاقه و ارادت را بر می‏انگیزند و نه عداوت و حسادت و کینه و نفرت کسی را ، بی‏تفاوت در بین مردم راه می‏روند مثل این‏ است که یک سنگ در میان مردم راه برود . این ، یک موجود ساقط و بی‏اثر است . آدمی که هیچگونه نقطه مثبتی در او وجود ندارد ( مقصود از مثبت تنها جهت فضیلت نیست ، بلکه شقاوتها نیز در اینجا مقصود است ) نه از نظر فضیلت و نه از نظر رذیلت ، حیوانی است غذائی می‏خورد و خوابی می‏رود و در میان مردم‏ می‏گردد همچون گوسفندی که نه دوست کسی است و نه دشمن کسی ، و اگر هم به‏ او رسیدگی کنند و آب و علفش دهند برای این است که در موقع از گوشتش‏ استفاده کنند . او نه موج موافق ایجاد می‏کند و نه موج مخالف . اینها یک‏ دسته هستند : موجودات بی‏ارزش و انسانهای پوچ و تهی ، زیر انسان نیاز دارد که دوست بدارد و او را دوست بدارند و هم می‏توانیم بگوئیم نیاز
دارد که دشمن بدارد و او را دشمن بدارند. 

  
2 - مردمی که جاذبه دارند اما دافعه ندارند ، با همه می‏جوشند و گرم‏ می‏گیرند و همه مردم از همه طبقات را مرید خود می‏کنند ، در زندگی همه کس‏ آنها را دوست دارد و کسی منکر آنان نیست ، وقتی هم که بمیرند مسلمان با زمزمشان می‏شوید و هندو بدن آنها را می‏سوزاند .  چنان با نیک و بد خوکن که بعد از مردنت عرفی مسلمانت به زمزمشوید و هندو بسوزاند بنا به دستور این شاعر ، در جامعه‏ای که نیمی از آن مسلمان است و به‏ جنازه مرده احترام می‏کند و آن را غسل می‏دهد و گاهی برای احترام بیشتر با آب مقدس زمزم غسل می‏دهند ، و نیمی هندو که مرده را می‏سوزانند و خاکسترش را بر باد می‏دهند ، در چنین جامعه‏ای آنچنان زندگی کن که مسلمان‏ تو را از خود بداند و بخواهد ترا پس از مرگ با آب زمزم و هندو نیز تو را از خویش بداند و بخواهد پس از مرگ تو را بسوزاند . غالبا خیال می‏کنند که حسن خلق و لطف معاشرت و به اصطلاح امروز " اجتماعی بودن " همین است که انسان همه را با خود دوست کند . اما این‏ برای انسان هدفدار و مسلکی که فکر و ایده‏ای را در اجتماع تعقیب می‏کند و درباره منفعت خودش نمی‏اندیشد میسر نیست . چنین انسانی خواه ناخواه یک رو و قاطع و صریح است مگر آنکه منافق و دورو باشد . زیرا همه مردم‏ یک جور فکر نمی کنند و یک جور احساس ندارند و پسندهای همه یکنواخت‏ نیست . در بین مردم دادگر هست ، ستمگر هم هست ، خوب هست ، بد هم‏ هست . اجتماع منصف دارد ، متعدی دارد ، عادل دارد ، فاسق دارد ، و آنها همه نمی‏توانند یک نفر آدم را که هدفی را به طور جدی تعقیب می‏کند و خواه‏ ناخواه با منافع بعضی از آنها تصادم پیدا می‏کند دوست داشته باشند . تنها کسی موفق می‏شود دوستی طبقات مختلف و صاحبان ایده‏های مختلف را جلب کند که متظاهر و دروغگو باشد و با هر کسی مطابق میلش بگوید و بنمایاند . اما اگر انسان یک رو باشد و مسلکی ، قهرا یک عده‏ای با او دوست می‏شوند و یک عده‏ای نیز دشمن . عده‏ای که با او در یک را هند به سوی او کشیده‏  می‏شوند و گروهی که در راهی مخالف آن راه می‏روند او را طرد می‏کنند و با او می‏ستیزند .
بعضی از مسیحیان که خود را و کیش خود را مبشر محبت معرفی می‏کنند ، ادعای آنها اینست که انسان کامل فقط محبت دارد و بس ، پس فقط جاذبه‏ دارد و بس ، و شاید برخی هندوها نیز  این چنین ادعائی را داشته باشند . در فلسفه هندی و مسیحی از جمله مطالبی که بسیار به چشم می‏خورد محبت‏ است . آنها می‏گویند باید به همه چیز علاقه ورزید و ابراز محبت کرد و وقتی که ما همه را دوست داشتیم چه مانعی دارد که همه نیز ما را دوست‏ بدارند ، بدها هم ما را دوست بدارند چون از ما محبت دیده‏اند . اما این آقایان باید بدانند تنها اهل محبت بودن کافی نیست ، اهل‏ مسلک هم باید بود و به قول گاندی در " اینست مذهب من " محبت باید با حقیقت توأم باشد و اگر با حقیقت توأم بود باید مسلکی بود و مسلکی‏ بودن خواه ناخواه دشمن ساز است و در حقیقت دافعه‏ای است که عده‏ای را به‏ مبارزه بر می‏انگیزد و عده‏ای را طرد می‏کند.

  
اسلام نیز قانون محبت است . قرآن ، پیغمبر اکرم را رحمة للعالمین‏ معرفی می‏کند:
« نفرستادیم تو را مگر که مهر و رحمتی باشی برای جهانیان . یعنی نسبت به‏ خطرناکترین دشمنانت نیز رحمت باشی و به آنان محبت کنی. »

اما محبتی که قرآن دستور می‏دهد آن نیست که با هر کسی مطابق میل و خوشایند او عمل کنیم ، با او طوری رفتار کنیم که او خوشش بیاید و لزوما به سوی ما کشیده شود . محبت این نیست که هر کسی را در تمایلاتش آزاد بگذاریم و یا تمایلات او را امضاء کنیم . این محبت نیست بلکه نفاق و دوروئی است . محبت آنست که با حقیقت توأم باشد . محبت خیر رساندن‏ است و احیانا خیر رساندنها به شکلی است که علاقه و محبت طرف را جلب‏ نمی‏کند . چه بسا افرادی که انسان از این رهگذر به آنها علاقه می‏ورزد و آنها چون این محبتها را با تمایلات خویش مخالف می‏بینند بجای قدردانی‏ دشمنی می‏کنند . به علاوه و محبت منطقی و عاقلانه آنست که خیر و مصلحت‏ جامعه بشریت در آن باشد نه خیر یک فرد و یا یک دسته بالخصوص . بسا خیر رساندنها و محبت کردنها به افراد که عین شر رساندن و دشمنی کردن با اجتماع است. 

 در تاریخ مصلحین بزرگ، بسیار می‏بینیم که برای اصلاح شؤون اجتماعی مردم‏ می‏کوشیدند و رنجها را به خود هموار می‏ساختند اما در عوض جز کینه و آزار از مردم جوابی نمی‏دیدند . پس اینچنین نیست که در همه جا محبت ، جاذبه‏ باشد بلکه گاهی محبت به صورت دافعه‏ای بزرگ جلوه می‏کند که جمعیتهائی را علیه انسان‏ متشکل می‏سازد .
عبدالرحمن بن ملجم مرادی از سختترین دشمنان علی بود . علی خوب‏ می‏دانست که این مرد برای او دشمنی بسیار خطرناک است . دیگران هم گاهی‏ می‏گفتند که آدم خطرناکی است ، کلکش را بکن . اما علی می‏گفت قصاص قبل‏ از جنایت بکنم؟! اگر او قاتل من است من قاتل خودم را نمی‏توانم بکشم. او قاتل من است نه من قاتل او.  و درباره او بود که علی گفت: 

 « من می‏خواهم او زنده بماند و سعادت او را دوست دارم اما او می‏خواهد مرا بکشد.» من به او محبت و علاقه دارم اما او با من دشمن است و کینه‏ می‏ورزد. 

 و ثالثا محبت تنها داروی علاج بشریت نیست . در مذاقها و مزاجهائی‏ خشونت نیز ضرورت دارد و مبارزه و دفع و طرد لازم است . اسلام هم دین‏ جذب و محبت است و هم دین دفع و نقمت.

3 - مردمی که دافعه دارند اما جاذبه ندارند ، دشمن سازند اما دوست ساز نیستند . اینها نیز افراد ناقصی هستند ، و این دلیل بر اینست که فاقد خصائل مثبت انسانی می‏باشند زیرا اگر از خصائل انسانی بهره‏مند بودند گروهی و لو عده قلیلی طرفدار و علاقه‏مند داشتند ، زیرا در میان مردم همواره آدم خوب وجود دارد هر چند عددشان کم باشد . اگر همه مردم باطل و ستم پیشه بودند این دشمنیها دلیل حقیقت و عدالت‏ بود اما هیچوقت همه مردم بد نیستند همچنانکه در هیچ زمانی همه مردم خوب‏ نیستند . قهرا کسی که همه دشمن او هستند خرابی از ناحیه خود اوست و الا چگونه ممکن است در روح انسان خوبیها وجود داشته باشد و هیچ دوستی نداشته‏
باشد . اینگونه اشخاص در وجودشان جهات مثبت وجود ندارد حتی در جهات‏ شقاوت . وجود اینها سر تا سر تلخ است و برای همه هم تلخ است . چیزی که‏ لااقل برای بعضیها شیرین باشد [ در اینها ] وجود ندارد. 

علی ( ع ) می‏فرماید:

 " ناتوانترین مردم کسی است که از دوست یافتن ناتوان باشد و از آن‏ ناتوانتر آنکه دوستان را از دست بدهد و تنها بماند ".  

4 - مردمی که هم جاذبه دارند و هم دافعه . انسانهای با مسلک که در راه‏ عقیده و مسلک خود فعالیت می‏کنند ، گروههائی را به سوی خود می‏کشند ، در دلهائی به عنوان محبوب و مراد جای می‏گیرند و گروههائی را هم از خود دفع‏ می‏کنند و می‏رانند ، هم دوست سازند و هم دشمن ساز ، هم موافق پرور و هم‏ مخالف پرور .

اینها نیز چند گونه‏اند ، زیرا گاهی جاذبه و دافعه هر دو قوی است و گاهی هر دو ضعیف و گاهی با تفاوت . افراد با شخصیت آنهائی هستند که‏ جاذبه و دافعه شان هر دو قوی باشد ، و این بستگی دارد به اینکه پایگاههای‏ مثبت و پایگاههای منفی در روح آنها چه اندازه نیرومند باشد . البته قوت‏ نیز مراتب دارد ، تا می‏رسد به جائی که دوستان مجذوب ، جان را فدا می‏کنند و در راه او از خود می‏گذرند و دشمنان هم آنقدر سرسخت می‏شوند که‏ جان خود را در این راه از کف می‏دهند و تا آنجا قوت می‏گیرند که حتی بعد از مرگ قرنها جذب و دفعشان در روحها کارگر واقع می‏شود و سطح وسیعی را اشغال می‏کند . و این جذب و دفعهای سه بعدی از مختصات اولیاء است‏ همچنانکه دعوتهای سه بعدی مخصوص سلسله پیامبران است.

   
از طرفی باید دید چه عناصری را جذب و چه عناصری را دفع می‏کنند . مثلا گاهی عنصر دانا را جذب و عنصر نادان را دفع [ می‏کنند ] و گاهی بر عکس‏ است . گاهی عناصر شریف و نجیب را جذب و عناصر پلید و خبیث را دفع [
می‏کنند ] و گاهی برعکس است . لهذا دوستان و دشمنان ، مجذوبین و مطرودین‏ هر کسی دلیل قاطعی بر ماهیت اوست . صرف جاذبه و دافعه داشتن و حتی قوی بودن جاذبه و دافعه برای اینکه‏ شخصیت شخص قابل ستایش باشد کافی نیست بلکه دلیل اصل شخصیت است ، و شخصیت هیچکس دلیل خوبی او نیست . تمام‏ رهبران و لیدرهای جهان حتی جنایتکاران حرفه‏ای از قبیل چنگیز و حجاج و معاویه ، افرادی بوده‏اند که هم جاذبه داشته‏اند و هم دافعه . تا در روح‏ کسی نقاط مثبت نباشد هیچگاه نمی‏تواند هزاران نفر سپاهی را مطیع خویش‏
سازد و مقهور اراده خود گرداند . تا کسی قدرت رهبری نداشته باشد نمی‏تواند مردمی را اینچنین به دور خویش گرد آورد .
نادرشاه یکی از این افراد است . چقدر سرها بریده و چقدر چشمها را از حدقه‏ها بیرون آورده است اما شخصیتش فوق العاده نیرومند است . از ایران‏ شکست خورده و غارت زده اواخر عهد صفوی ، لشکری گران به وجود آورد و همچون مغناطیس که براده‏ها ی آهن را جذب می‏کند ، مردان جنگی را به گرد خویش جمع کرد که نه تنها ایران را از بیگانگان نجات بخشید بلکه تا اقصی‏ نقاط هندوستان براند و سرزمینهای جدیدی را در سلطه حکومت ایرانی درآورد .
بنابر این هر شخصیتی هم سنخ خود را جذب می‏کند و غیر هم سنخ را از خود دور می‏سا زد . شخصیت عدالت و شرف عناصر خیر خواه و عدالتجو را به سوی‏ خویش جذب می‏کند و هواپرستها و پول پرستها و منافقها را از خویش طرد می‏کند . شخصیت جنایت ، جانیان را به دور خویش جمع می‏کند و نیکان را از خود دفع می‏کند . و همچنانکه اشاره کردیم تفاوت دیگر در مقدار نیروی جذب است . همچنانکه درباره جاذبه نیوتن می‏گویند به تناسب جرم جسم و کمتر بودن فاصله ، میزان کشش و جذب بیشتر می‏شود ، در انسانها قدرت جاذبه و فشار وارد از ناحیه شخص صاحب جاذبه متفاوت است .

علی شخصیت دو نیروئی

علی از مردانی است که هم جاذبه دارد و هم دافعه ، و جاذبه و دافعه او سخت نیرومند است . شاید در تمام قرون و اعصار ، جاذبه و دافعه‏ای به‏ نیرومندی جاذبه و دافعه علی پیدا نکنیم . دوستانی دارد عجیب ، تاریخی ، فداکار ، با گذشت ، از عشق او همچون شعله‏هائی از خرمنی آتش ، سوزان و پر فروغ‏اند ، جان دادن در راه او را آرمان و افتخار می‏شمارند و در دوستی او همه چیز را فراموش کرده‏اند . از مرگ علی سالیان بلکه قرونی گذشت‏ اما این جاذبه همچنان پرتو می‏افکند و چشمها را به سوی خویش خیره می‏سازد در دوران زندگیش عناصر شریف و نجیب ، خدا پرستانی فداکار و بی‏طمع ، مردمی با گذشت و مهربان ، عادل و خدمتگزار خلق گرد محور وجودش چرخیدند که هر کدام تاریخچه‏ای آموزنده دارند و پس از مرگش در دوران خلافت‏ معاویه و امویان جمعیتهای زیادی به جرم دوستی او در سختترین شکنجه‏ها قرار گرفتند اما قدمی را در دوستی و عشق علی کوتاه نیامدند و تا پای جان‏ ایستادند سایر شخصیتهای جهان با مرگشان همه چیزها می‏میرد و با جسمشان در زیر خاکها پنهان می‏گردد اما مردان حقیقت خود می‏میرند ولی مکتب و عشقها که بر می‏انگیزند با گذشت قرون تابنده تر می‏گردد .
ما در تاریخ می‏خوانیم که سالها بلکه قرنها پس از مرگ علی افرادی با جان از ناوک دشمنانش استقبال می‏کنند . از جمله مجذوبین و شیفتگان علی ، میثم تمار را می‏بینیم که بیست سال‏ پس از شهادت مولی بر سر چوبه دار از علی و فضائل و سجایای انسانی او سخن می‏گوید . در آن ایامی که سرتاسر مملکت اسلامی در خفقان فرو رفته ، تمام آزادیها کشته شده و نفسها در سینه زندانی شده است و سکوتی مرگبار همچون غبار مرگ بر چهره‏ها نشسته است ، او از بالای دار فریاد بر می‏آورد که بیائید از علی برایتان بگویم . مردم از اطراف برای شنیدن سخنان میثم‏ هجوم آوردند . حکومت قداره‏بند اموی که منافع خود را در خطر می‏بیند دستور می‏دهد که بر دهانش لجام زدند و پس از چند روزی هم به حیاتش خاتمه‏ دادند . تاریخ از این قبیل شیفتگان برای علی بسیار سراغ دارد . این جذبه‏ها اختصاصی به عصری دون عصری ندارد . در تمام اعصار جلوه‏هائی‏ از آن جذبه‏های نیرومند می‏بینیم که سخت کارگر افتاده است .
مردی است به نام ابن سکیت . از علما و بزرگان ادب عربی است و هنوز هم در ردیف صاحبنظران زبان عرب مانند سیبویه و دیگران نامش برده می‏شود  این مرد در دوران خلافت متوکل عباسی می‏زیسته - در حدود دویست سال بعد از شهادت علی - در دستگاه متوکل متهم بود که شیعه است اما چون بسیار فاضل و برجسته بود متوکل او را به عنوان معلم فرزندانش انتخاب کرد . یک روز که بچه‏های متوکل به‏ حضورش آمدند و ابن سکیت هم حاضر بود و ظاهرا در آن روز امتحانی هم از آنها به عمل آمده بود و خوب از عهده برآمده بودند متوکل ضمن اظهار رضایت از ابن سکیت و شاید به خاطر  سابقه ذهنی که از او داشت که‏ شنیده بود تمایل به تشیع دارد ، از ابن سکیت پرسید این دوتا ( دو فرزندش ) پیش تو محبوبترند یا حسن و حسین فرزندان علی؟ ابن سکیت از این جمله و از این مقایسه سخت برآشفت. خونش به جوش‏ آم . با خود گفت کار این مرد مغرور به جائی رسیده است که فرزندان خود را با حسن و حسین مقایسه می‏کند! این تقصیر من است که تعلیم آنها را بر عهده گرفته‏ام . در جواب متوکل گفت:  به خدا قسم قنبر غلام علی به مراتب از این دوتا و از پدرشان نزد من‏
محبوتر است " . متوکل فی المجلس دستور داد زبان ابن سکیت را از پشت گردنش درآورند
. تاریخ افراد سر از پا نشناخته زیادی را می‏شناسد که بی‏اختیار جان خود را در راه مهر علی فدا کرده‏اند . این جاذبه را در کجا می‏توان یافت ؟ گمان‏ نمی‏رود در جهان نظیری داشته باشد . علی به همین شدت دشمنان سرسخت دارد ، دشمنانی که از نام او به خود می‏ پیچیدند . علی از صورت یک فرد بیرون است و به صورت یک مکتب موجود است ، و به همین جهت گروهی را به سوی خود می‏کشد و گروهی را از خود طرد می‏نماید . آری علی شخصیت دو نیروئی‏
است.  

در مقدمه جلد اول " خاتم پیامبران " درباره " دعوتها " چنین‏ می‏خوانیم :

دعوتهائی که در میان بشر پدید آمده ، همه یکسان نبوده و شعاع تأثیر آنها یکنواخت نیست .

بعضی از دعوتها و سیستمهای فکری یک بعدی است و در یک سو پیش رفته‏ است . در زمان پیدایشش قشر وسیعی را فرا گرفته ، میلیونها جمعیت پیرو پیدا کرده است اما بعد از زمان خویش دیگر بساط هستیش برچیده شده و به‏ دست فراموشی سپرده شده است . و بعضی دو بعدی است . شعاعشان در دو سو پیش رفته است . همچنانکه قشر وسیعی را فرا گرفته ، در زمانها نیز پیشروی کرده . برد آن تنها در بعد مکانی نبوده است ، بعد زمان را نیز فرا گرفته است.

و بعضی دیگر در ابعاد گوناگون پیشروی کرده‏اند . هم سطح وسیعی از جمعیتهای بشر را فرا گرفته و تحت نفوذ خویش قرار داده‏اند و در هر قاره‏ای از قاره‏ها اثر نفوذ آنها را می‏بینیم ، و هم بعد زمان را فرا گرفته یعنی مخصوص یک زمان و یک عصر نبوده ، قرنهای متمادی‏ در کمال اقتدار حکومت کرده‏اند ، و هم تا اعماق روح بشر ریشه دوانده و سر ضمیر افراد را در اختیار قرار داده و بر عمق قلبها حکومت کرده و زمام‏ احساسها را در دست گرفته‏اند . اینگونه دعوتهای سه بعدی مخصوص سلسله‏ پیامبران است. 

کدام مکتب فکری و فلسفی را می‏توان پیدا کرد که مانند ادیان بزرگ جهان‏ ، بر صدها میلیون نفر ، در مدت سی قرن و بیست قرن و حداقل چهارده قرن‏ حکومت کند و به سر ضمائر افراد چنگ بیندازد ؟ ! جاذبه‏ها نیز اینچنین‏اند، گاهی یک بعدی و گاهی دو بعدی و گاهی سه بعدی ‏ هستند . جاذبه علی از قسم اخیر است . هم سطح وسیعی از جمعیت را مجذوب خویش   ساخته و هم به یک قرن و دو قرن پیوسته نیست بلکه در طول زمان ادامه‏ یافته و گسترش پیدا کرده است . حقیقتی است که بر گونه قرون و اعصار می‏درخشد و تا عمق و ژرفای دلها و باطنها پیش رفته است ، آنچنانکه بعد از قرنها که به یادش می‏افتند و سجایای اخلاقیش را می‏شنوند اشک شوق‏ می‏ریزند و به یاد مصائبش می‏گریند تا جائی که دشمن را نیز تحت نفوذ قرار داده است و اشکش را جاری ساخته است . و این قدرتمندترین جاذبه‏هاست . از اینجا می‏توان دریافت که پیوند انسان با دین از سبک پیوندهای مادی نیست بلکه پیوند دیگری است که هیچ چیز دیگر چنین پیوندی‏ با روح بشر ندارد . علی اگر رنگ خدا نمی‏داشت و مردی الهی نمی‏بود فراموش شده بود . تاریخ‏ بشر قهرمانهای بسیار سراغ دارد : قهرمانهای سخن ، قهرمانهای علم و فلسفه‏ ، قهرمانهای قدرت و سلطنت ، قهرمان میدان جنگ ، ولی همه را بشر از یاد برده است و یا اصلا نشناخته است . اما علی نه تنها با کشته شدنش نمرد بلکه زنده‏تر شد. خود می‏گوید:  

    " گردآورندگان دارائیها در همان حال که زنده‏اند مرده‏اند و دانشمندان ( علماء ربانی ) پایدارند تا روزگار پایدار است . جسمهای آنها گمشده است‏ اما نقشهای آنها بر صفحه دلها موجود است درباره شخص خودش می‏فرماید :
« غدا ترون ایامی و یکشف لکم عن سرائری و تعرفوننی بعد خلو مکانی و قیام غیری مقامی » ( 2 ) .
 فردا روزهای مرا می‏بینید و خصائص شناخته نشده من برایتان آشکار می‏گردد و پس از تهی شدن جای من و ایستادن دیگری به جای من ، مرا خواهید شناخت " .

و در حقیقت علی همچون قوانین فطرت است که جاودانه می‏مانند . او منبع‏ فیاضی است که تمام نمی‏گردد بلکه روزبروز زیادتر می‏شود و به قول جبران‏ خلیل جبران از شخصیتهائی است که در عصر پیش از عصر خود به دنیا آمده‏اند . بعضی از مردم فقط در زمان خودشان رهبرند و بعضی اندکی بعد از زمان‏ خویش نیز رهبرند و به تدریج رهبریشان رو به فراموشی می‏رود . اما علی و معدودی از بشر همیشه هادی و رهبرند .  تشیع ، مکتب محبت و عشق

از بزرگترین امتیازات شیعه بر سایر مذاهب این است که پایه و زیربنای‏ اصلی آن محبت است . از زمان شخص نبی اکرم که این مذهب پایه گذاری شده‏ است زمزمه محبت و دوستی بوده است . آنجا که در سخن رسول اکرم این جمله‏ را می‏شنویم ،« گروهی را در گرد علی‏ می‏بینیم که شیفته او و گرم او و مجذوب او می‏باشند .» از اینرو تشیع مذهب‏ عشق و شیفتگی است . تولای آن حضرت مکتب عشق و محبت است . عنصر محبت‏
در تشیع دخالت تام دارد . تاریخ تشیع با نام یک سلسله از شیفتگان و شیدایان و جانبازان سر از پا نشناخته توأم است.   علی همان کسی است که در عین اینکه بر افرادی حد الهی جاری می‏ساخت و آنها را تازیانه می‏زد و احیانا طبق مقررات شرعی دست یکی از آنها را می‏برید بازهم از او رو بر نمی تافتند و از محبتشان چیزی کاسته نمی‏شد. او خود می‏فرماید: " اگر با این شمشیرم بینی مؤمن را بزنم که با من دشمن شود ، هرگز دشمنی نخواهد کرد و اگر همه دنیا را بر سر منافق بریزم که مرا دوست‏ بدارد هرگز مرا دوست نخواهد داشت ، زیرا که این گذشته و بر زبان پیغمبر امی جاری گشته که گفت : یا علی ! مؤمن تو را دشمن ندارد و منافق تو را دوست نمی دارد " .
علی مقیاس و میزانی است برای سنجش فطرتها و سرشتها . آنکه فطرتی‏ سالم و سرشتی پاک دارد از وی نمی‏رنجد ولو اینکه شمشیرش بر او فرود آید  و آنکه فطرتی آلوده دارد به او علاقمند نگردد ولو اینکه احسانش کند ، چون علی جز تجسم حقیقت چیزی نیست . مردی است از دوستان امیرالمؤمنین ، با فضیلت و با ایمان . متأسفانه‏ از وی لغزشی انجام گرفت و بایست حد بر وی جاری گردد . امیرالمؤمنین پنجه راستش را برید . آن را به دست چپ گرفت . قطرات‏ خون می‏چکید و او می‏رفت . ابن الکواء خارجی آشوبگر ، خواست از این جریان‏
به نفع حزب خود و علیه علی استفاده کند ، با قیافه ای ترحم آمیز جلو رفت و گفت دستت را کی برید ؟ گفت:«
" پنجه‏ام را برید سید جانشینان پیامبران ، پیشوای سفیدرویان قیامت ، ذیحق‏ترین مردم نسبت به مؤمنان ، علی بن ابی طالب ، امام هدایت . . . پیشتاز بهشتهای نعمت ، مبارز شجاعان ، انتقام گیرنده از جهالت پیشگان ، بخشنده زکات . . . رهبر راه رشد و کمال ، گوینده گفتار راستین و صواب ، شجاع مکی و بزرگوار با وفا " .

ابن الکواء گفت : وای بر تو ! دستت را می‏برد و اینچنین ثنایش می‏گوئی‏؟ !
گفت : چرا ثنایش نگویم و حال اینکه دوستیش با گوشت و خونم درآمیخته‏ است ؟ ! به خدا سوگند که نبرید دستم را جز به حقی که خداوند قرار داده‏ است.  این عشقها و علاقه‏ها که ما اینچنین در تاریخ علی و یاران وی می‏بینیم ما را به مسئله محبت و عشق و آثار آن می‏کشاند اکسیر محبت شعرای فارسی زبان عشق را " اکسیر " نامیده‏اند .
کیمیاگران معتقد بودند که در عالم ، ماده‏ای وجود دارد به نام " اکسیر یا " کیمیا " که می‏تواند ماده‏ای را به ماده دیگری تبدیل کند . قرنها به دنبال آن می‏گشتند . شعرا این اصطلاح را استخدام کردند و گفتند آن‏ اکسیر واقعی که نیروی تبدیل دارد عشق و محبت است زیرا عشق است که‏ می‏تواند قلب ماهیت کند . عشق مطلقا اکسیر است و خاصیت کیمیا دارد ، یعنی فلزی را به فلز دیگر تبدیل می‏کند. مردم هم فلزات مختلفی هستند:

از جمله آثار عشق نیرو و قدرت است . محبت نیرو آفرین است ،

یک مرغ خانگی تا زمانی که تنهاست بالهایش را روی پشت خود جمع می‏کند ، آرام می‏خرامد ، هی گردن می‏کشد کرمکی پیدا کند تا از آن استفاده نماید، از مختصر صدائی فرار می‏کند، در مقابل کودکی ضعیف از خود مقاومت نشان‏ نمی‏دهد، اما همین مرغ وقتی جوجه دار شده، عشق و محبت در کانون هستیش‏ خانه کرد ، وضعش دگرگون می‏گردد ، بالهای بر پشت جمع شده را به علامت‏ آمادگی برای دفاع پائین می‏اندازد ، حالت جنگی به خود می‏گیرد ، حتی آهنگ‏ فریادش قویتر و شجاعانه‏تر می‏گردد . قبلا به احتمال خطری فرار می‏کرد اما  اکنون به احتمال خطری حمله  می‏کند ، دلیرانه یورش می‏برد . این محبت و عشق است که مرغ ترسو را به‏ صورت حیوانی دلیر جلوه‏گر می‏سازد . عشق و محبت ، سنگین و تنبل را چالاک و زرنگ می‏کند و حتی از کودن ، تیزهوش می‏سازد . پسر و دختری که هیچکدام آنها در زمان تجردشان در هیچ چیزی نمی‏اندیشیدند مگر در آنچه مستقیما به شخص خودشان ارتباط داشت ، همینکه به هم دل‏ بستند و کانون خانوادگی تشکیل دادند برای اولین بار خود را به سرنوشت‏ موجودی دیگر علاقه‏مند می‏بینند ، شعاع خواسته هاشان وسیعتر می‏شود ، و چون‏ صاحب فرزند شدند به کلی روحشان عوض می‏شود . آن پسرک تنبل و سنگین‏ اکنون چالاک و پرتحرک شده است و آن دخترکی که به زور هم از رختخواب بر نمی‏خواست اکنون تا صدای کودک گهواره نشینش را می‏شنود ، همچون برق‏ می‏جهد . کدام نیروست که لختی و رخوت را برد و جوان را اینچنین حساس‏ ساخت؟ آن ، جز عشق و محبت نیست . عشق است که از بخیل ، بخشنده و از کم طاقت و ناشکیبا متحمل و شکیبا می‏سازد. 

اثر عشق است که مرغ خودخواه را که فقط به فکر خود بود دانه‏ای جمع کند و خود را محافظت کند به صورت موجودی سخی در می‏آورد که چون دانه‏ای پیدا کرد جوجه‏ها را آواز دهد ، یا یک مادر را که تا دیروز دختری لوس و بخور و بخواب و زودرنج و کم طاقت بود با قدرت شگرفی در مقابل گرسنگی و بی‏خوابی و ژولیدگی اندام‏ ، صبور و متحمل می‏سازد ، تاب تحمل زحمات مادری به او می‏دهد . تولید رقت و رفع غلظت و خشونت از روح ، و به عبارت دیگر تلطیف‏  عواطف ، و همچنین توحد و تأحد و تمرکز و از بین بردن تشتت و تفرق‏ نیروها و در نتیجه قدرت حاصل از تجمع ، همه از آثار عشق و محبت است . در زبان شعر و ادب ، در باب اثر عشق بیشتر به یک اثر بر می‏خوریم و آن الهام بخشی و فیاضیت عشق است . بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

فیض گل گر چه به حسب ظاهر لفظ ، یک امر خارج از وجود بلبل است ولی‏ در حقیقت چیزی جز نیروی خود عشق نیست . تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد از سمک تا به سماکش کشش لیلی‏ برد.
عشق ، قوای خفته را بیدار و نیروهای بسته و مهار شده را آزاد می‏کند نظیر شکافتن اتمها و آزاد شدن نیروهای اتمی . الهام بخش است و قهرمان ساز . چه بس

/ 0 نظر / 44 بازدید